من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن-من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عسق وهوس می ارزد


چشمانم گریان است و دلم خون

دل من صاف است به زلالی آب

وچشمانم گریه می کنند مانند اسمان

دستانم خسته از پارو زدن

دیگر به چه امیدی زنده بمانم

وقتی در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست

آری

این دریای غم من است

غم های من پایان نخواهد یافت

... دلم شکســـت...

من نا امید نمی شوم و همچنان پارو

می زنم

چون خدا را دارم

خدای من

دل شکسته ی مرا ترمیم کن

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 1:1  توسط فرحناز  | 

وقتی دلم خسته می‌شود،
برایش از فردایی روشن می‌خوانم

به‌یادش می‌آورم که چه دل‌هایی را از خستگی به درآورده!

 

وقی دلم خسته می‌شود،

می‌نشینم و برایش آرام نجوا می‌کنم

گرد و غبارش را با اشک می‌گیرم

و از شادی که در راه است، می‌گویم.

 

وقتی دلم خسته می‌شود،

دوست را صدا می‌زنم

و به خدایی که بزرگ است، می‌سپارم‌اش…


برچسب‌ها: خسته تررررررررررررررینم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 0:57  توسط فرحناز  | 

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 0:47  توسط فرحناز  | 

واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم
نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم
میدونی میون ما هر چی بود گذشت ورفت
اون بهار اشنایی خیلی زود گذشت و رفت
دیگه از دوست دارم حرفی نزن
اخه عشقی نیست میون تو و من
منو تو بنده ی این ما و منیم 
اما عشق یعنی با هم یکی شدن


از دلم میپرسم ایا تو رو میبینم دوباره
میپیچه صدات تو گوشم که با خنده میگی اره

خنده های توفریب گره های تو دوغ  
توچی بودی واسه من؟یه چراغ بی فروغ


دیگه از دوست دارم حرفی نزن
اخه عشقی نیست میون تو و من
منو تو بنده این ما و منیم 
اما عشق یعنی با هم یکی شدن

همه چی و خراب کرد ..... همه چیو .....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 16:38  توسط فرحناز  | 

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی                                   من ب اینا کار ندارم دل من برای تو تنگه

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:59  توسط فرحناز  | 

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی 
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:50  توسط فرحناز  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:41  توسط فرحناز  | 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم‌های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده‌ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به باغ غمت رها در کهکشانها

چو نیلوفر عاشقانه چونان می‌پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد؟!
به آه و زاری اگر نپذیری شکست دلم را دگر که پذیرد؟!
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:19  توسط فرحناز  | 

هيچ كس برای دیدن من نمی آید در انتهای زمان گم شده ام

 و چشمان گریانم ،نابینا گشته است

 هيچ كس دلش برای تنهایی ما نمی سوزد

 هيچ كس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد

 هيچ كس سراغ غمگین ترین عشاق دنیا نمی آید

 دلم تنهاست روحم تنهاست

 احساسم شکسته از قلبم خار ج شده و خنجر فرورفته  نمی شود

 هيچ كس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد

 هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم

 هيچ كس سراغ ما را نمی گرد 

  !!! هيچ كس !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 23:27  توسط فرحناز  | 

 

چه چيز غم انگيز است..........؟

گويند که غروب خورشيد غم انگيز است

اما هيچ غروبي غم انگيز تر از غروب تنهايي نيست

زندگي زيباست اما نه به زيبايي حقيقت

حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي

جدايي سخت است اما نه به سختي انتظار

مراقب شادي توام همچنان که تو پاسبان شادي مني

در آرامش نخواهم بود اگر در آرامش نباشي

به چشمانم مي نگري و روحم مي خندد

گرما ، و امنيت و شادي را حس مي کنم

من خيلئ دوست داشتم......!

وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم

و من تنها مئ مانم..!

تنهائ غم انگيز ترين واژه زندگئ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 12:13  توسط فرحناز  |